از وقتی خبر تولید دوچرخه اسلامی منتشر شده ، دوستان عزیزی چون بلوچ و ملاحسنی
به آن اشاره نموده اند ، لذا من تنها به چند مشخصه که باید در این تولید ملی لحاظ شود
اشاره میکنم :
۱. با توجه به اندام فوق استاندارد و کمی تا قسمتی گوشتی و تپل خواهران ایرانی ، و با
عنایت به زین های متداول دوچرخه های امروزی ، مشخص است که در صورت سوار شدن
خواهران دینی بر این وسیله ، قسمت تحتانی بر اثر تیزی "زین " دوچرخه به دو نیم شده
و هر نیمه از کناره های زین آویزان خواهد بود که صد البته مایه رعشه برادران غیور بسیجی
خواهد شد:

لذا توصیه میشود زین پس زین های دوچرخه های خواهران را بصورت زیر تولید نمایند تا از
دو تکه شدن اندام تپلی جلوگیری شود.

۲. از گذاشتن "جک" در دوچرخه خواهران جدا خودداری شود!
۳. با توجه به شیب اجباری بدن خواهران در هنگام در دست گرفتن "فرمان " دوچرخه ،
دوچرخه هی اسلامی باید بگونه ای طراحی شود که خواهران بتوانند بجای سوار شدن
آنرا در دست بگیرند و همراه خود ببرند.
۴.برای جلوگیری از سوءاستفاده بعضی "خواهران نماها " که ممکن است شماره تلفن خود را
روی پلاک دوچرخه قرار دهند ، این وسیله فاقد نمره اعلام شود.
۵. دوچرخه ویژه خواهرانی که دوران "عادت ؟! " خود را طی میکنند:

۶.اولین مجرم در ارتباط با "دوچرخه اسلامی ویژه بانوان" شناسایی شد،وی به تابلوی تبلیغاتی
این وسیله خواهرانه بی حرمتی نمود!

"وصف العیش ، نصف العیش!" ( منبع : وبلاگ تقویم تبعید )

در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید . ماری در 26 آوریل 1564 پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت . ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند . برخی می گویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کرده اند ، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.
الیزابت در سال 1603 زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد . نمایشنامه های او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد . هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند . اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد . این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در می آورند ، اما احتمالا آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید.
این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقه ای ساخته شده بود ، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه ای منتهی می گشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده می شد.
شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود . احتمالا شکسپیر در سال 1610 یعنی در 46 سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت ، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد . چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامه هایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال 1611 به اجرا در آمدند.
در آوریل سال 1616 شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد.
ادامه مطلب...







